تبليغاتX
سیگنل

هرگز ريسمان اميد را رها مکن .
وقتي احساس مي کني که ديگر تاب تحمل نداري ، جادوي اميد است که به تو نيروي ادامه ي راه را مي دهد .
اعتماد به نفس را هرگز از دست مده ، تا آن زمان که باور کني توانايي ، دليلي داري تا بکوشي .
هرگز مهار شاد زيستن خود را به دست ديگري مده ، بر آن چنگ بزن ، آن گاه همواره در اختيارات خواهد بود .
اين ثروت مادي نيست که پيروزي يا شکست را رقم مي زند .
پيروزي يا شکست ، در چگونگي احساس ما نهفته است .
احساس ماست که ژرفاي حيات مان را نشان مي دهد .
روامدار که لحظه هاي نا خوشايند ، بر تو چيره گردند .
صبور باش و ببين که آن ها درگذرند .

نوشته شده توسط نیما در بیست و هشتم اردیبهشت 1388 |

لحظه اي چشمانت را بر هم بگذار و خود را نشسته بر بال سپيد ابرهاي آسمان آبي سعادت و خوشبختي به تصوير بکش . آيا احساس شعف و شادماني آن ، رضايت بخش نيست ؟
لحظه اي گوش هايت را به من بسپار تا اهنگ دلنشين جويبار هاي روان به سوي اقيانوس نيک بختي را در آن ها زمزمه کنم . آيا ارامش و سکون ، وجود نازنينت را فرا نمي گيرد ؟
لحضه اي گوش به صداي يکنواخت اما اطمينان بخش قلبت بسپار که با هر تپش ، مژده ي دمي ديگر و استمرار زندگي را مي دهد . آيا نفس کشيدن در هواي پاک عاري از کينه و عداوت ، لذت بخش نيست ؟
حال چشمانت را بگشاي ، گوش هايت را تيز کن و هم چنان که به زيبايي هاي زندگي مي نگري ، اجازه بده تا قلبت در گوش شنوايت ، ترانه عشق را با صداي فرشتگان نويد بخش بهار و شکفتن ، زمزمه کند .
آه که اين گونه زندگي ، چه قدر مفرح و شادي بخش است .

نوشته شده توسط نیما در بیست و هفتم اردیبهشت 1388 |
پروردگارا ! من آن گنه کاري هستم که در خلوت از تو حيا نکرده و در عيان ، حرمتت ÷اس نداشتم . من صاحب مصائب گران هستم ، من آن بنده ام که بر مولاي خود جسارت کرده است ، من آن گنه کارم که جبار آسمان ها را معيصت نموده و مرتکب گناهان کبير شده است .
بارالها ! آن گه که معيصت مي کردم ، نه منکر ربوبيتت بودم و نه امر تو خوار مي داشتم و نه از تهديد تو غافل بودم ، بلکه نفس اماره و هواها مرا فريفت و بدبختي ام مرا به گناه افکند و ستاريت تو ، بر معيصتم جري ساخت ... اکنون چه کسي مرا از عذاب خواهد رهانيد ؟ و اگر حبل تو را از کف بدهم ، به کدامين ريسمان چنگ زنم ؟!
ار رحمتت نبود و اگر از نوميدي نهي نکرده بودي ! مرا چي مي شد ؟!
معبودا ! در اين دنيا ، بر غربتم و در هنگام مرگ بر کربتم رحم آور .
به عزت و جلالت سوگند ، اگر از درم براني ، اين آستانه را ترک نخواهم کرد و دست از تملقت بر نخواهم داشت چرا که جود و کرمت را بسيار ديده ام ! حتي اگر مرا در غل و زنجير افکني و رحمتت را از من درغ نمايي و زشتي هايم بر خلايق ، آشکار گرداني و آن گاه فرمان دهي به آتشم دراندازند و ميان من و بندگانت جدايي افکني ، هرگز از تو قطع اميد نخواهم کرد !
فرازهايي از منجات ابوحمزه ثمالي
نوشته شده توسط نیما در بیست و سوم اردیبهشت 1388 |
در زمان گذشته ، معمول بود که شعبده باز ها در سر چهارراه ها ، معرکه مي گرفتند يعني هنرها و شعبده بازي هاي خود را به تماشاچيان نشان مي دادند و از آنان ، مبلغي ÷و دريافت مي کردند . به اين ترتيب که شعبده باز در وسط چهارراه سفره اي پهن مي کرد و با کمک دستيارش ، مشغول شعر خواني و سوال و جواب مي شد . اطراف اين سفره تا مسافت يکي دو متر ، کاملا باز بود و جزو حريم معرکه گير محسوب مي شد که هنگام انجام برنامه ، در آن رفت و آمد مي کرد .
خارج از اين محوطه ، تماشاچيان ، دايره وار مي ايستادند و هنر نمايي معرکه گير را تماشا مي کردند . چنان چه بر تعداد تماشاچيان افزوده مي شد ، معرکه گير ، صف هاي اول و دوم و سوم را مجبور مي کرد بنشينند تا بقيهي تماشاچيان که ديرتر رسيده و در عقب جمعيت ايستاده بودند ، بتوانند بساط معرکه گيري را ببينند و از شيرين کاري هاي معرکه گير استفاده کنند .
گاهي اوقات اتفاق مي افتاد يکي از تماشاچيان که در صف جلو نشته بود ، با اطرافيان اختلاف پيدا مي کرد و يا رفتاري از او سر مي زد که موجب حواس پرتي معرکه گير و برهم خوردن نظم مي شد . در اين مواقع ، يکي از تماشاچيان براي برطرف کردن مشکل ، کلاه آن شخص مزاحم را که در صف اول نشسته بود ، بر مي داشت و به خارج از دايره يعني پس معرکه ÷رتاب مي کرد .
پيداست شخص زاحم که کلاهش پس معرکه افتاده بود ، براي بدست آوردن کلاهش ، به ناچار از معرکه خارج مي شد و ديگران جايش را مي گرفتند و ديگر نمي توانست به صف اول باز گردد .
از همين دوران بود که « کلاهش پس معرکه است » به صورت ضرب المثل در آمد و در موارد مشابه و هنگامي که شخص در اموري که افراد زيادي شرکت دارند ، با وجود تلاش و فعاليت خستگي ناپذير ، به مقصود نمي رسد ، به کار مي رود .
نوشته شده توسط نیما در چهارم اردیبهشت 1388 |