<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سیگنل</title>
<link>http://signel.blogfa.com/</link>
<description>بهترین مطالب فارسی فقط در سیگنل</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 18 May 2009 16:17:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>به بهترين اميدوار باش !</title>
<link>http://signel.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://signel.persiangig.com/omid.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هرگز ريسمان اميد را رها مکن .&lt;BR&gt;وقتي احساس مي کني که ديگر تاب تحمل نداري ، جادوي اميد است که به تو نيروي ادامه ي راه را مي دهد .&lt;BR&gt;اعتماد به نفس را هرگز از دست مده ، تا آن زمان که باور کني توانايي ، دليلي داري تا بکوشي .&lt;BR&gt;هرگز مهار شاد زيستن خود را به دست ديگري مده ، بر آن چنگ بزن ، آن گاه همواره در اختيارات خواهد بود .&lt;BR&gt;اين ثروت مادي نيست که پيروزي يا شکست را رقم مي زند .&lt;BR&gt;پيروزي يا شکست ، در چگونگي احساس ما نهفته است .&lt;BR&gt;احساس ماست که ژرفاي حيات مان را نشان مي دهد .&lt;BR&gt;روامدار که لحظه هاي نا خوشايند ، بر تو چيره گردند .&lt;BR&gt;صبور باش و ببين که آن ها درگذرند .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 May 2009 16:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=signel&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>signel</dc:creator>
<guid>http://signel.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در مسیر عشق</title>
<link>http://signel.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://signel.persiangig.com/masir.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;لحظه اي چشمانت را بر هم بگذار و خود را نشسته بر بال سپيد ابرهاي آسمان آبي سعادت و خوشبختي به تصوير بکش . آيا احساس شعف و شادماني آن ، رضايت بخش نيست ؟&lt;BR&gt;لحظه اي گوش هايت را به من بسپار تا اهنگ دلنشين جويبار هاي روان به سوي اقيانوس نيک بختي را در آن ها زمزمه کنم . آيا ارامش و سکون ، وجود نازنينت را فرا نمي گيرد ؟&lt;BR&gt;لحضه اي گوش به صداي يکنواخت اما اطمينان بخش قلبت بسپار که با هر تپش ، مژده ي دمي ديگر و استمرار زندگي را مي دهد . آيا نفس کشيدن در هواي پاک عاري از کينه و عداوت ، لذت بخش نيست ؟&lt;BR&gt;حال چشمانت را بگشاي ، گوش هايت را تيز کن و هم چنان که به زيبايي هاي زندگي مي نگري ، اجازه بده تا قلبت در گوش شنوايت ، ترانه عشق را با صداي فرشتگان نويد بخش بهار و شکفتن ، زمزمه کند .&lt;BR&gt;آه که اين گونه زندگي ، چه قدر مفرح و شادي بخش است .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 May 2009 05:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=signel&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>signel</dc:creator>
<guid>http://signel.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بر محمل نياز !</title>
<link>http://signel.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>پروردگارا ! من آن گنه کاري هستم که در خلوت از تو حيا نکرده و در عيان ، حرمتت ÷اس نداشتم . من صاحب مصائب گران هستم ، من آن بنده ام که بر مولاي خود جسارت کرده است ، من آن گنه کارم که جبار آسمان ها را معيصت نموده و مرتکب گناهان کبير شده است .&lt;BR&gt;بارالها ! آن گه که معيصت مي کردم ، نه منکر ربوبيتت بودم و نه امر تو خوار مي داشتم و نه از تهديد تو غافل بودم ، بلکه نفس اماره و هواها مرا فريفت و بدبختي ام مرا به گناه افکند و ستاريت تو ، بر معيصتم جري ساخت ... اکنون چه کسي مرا از عذاب خواهد رهانيد ؟ و اگر حبل تو را از کف بدهم ، به کدامين ريسمان چنگ زنم ؟!&lt;BR&gt;ار رحمتت نبود و اگر از نوميدي نهي نکرده بودي ! مرا چي مي شد ؟!&lt;BR&gt;معبودا ! در اين دنيا ، بر غربتم و در هنگام مرگ بر کربتم رحم آور .&lt;BR&gt;به عزت و جلالت سوگند ، اگر از درم براني ، اين آستانه را ترک نخواهم کرد و دست از تملقت بر نخواهم داشت چرا که جود و کرمت را بسيار ديده ام ! حتي اگر مرا در غل و زنجير افکني و رحمتت را از من درغ نمايي و زشتي هايم بر خلايق ، آشکار گرداني و آن گاه فرمان دهي به آتشم دراندازند و ميان من و بندگانت جدايي افکني ، هرگز از تو قطع اميد نخواهم کرد !&lt;BR&gt;فرازهايي از منجات ابوحمزه ثمالي</description>
<pubDate>Wed, 13 May 2009 07:26:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=signel&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>signel</dc:creator>
<guid>http://signel.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلاهش پس معرکه است .</title>
<link>http://signel.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>در زمان گذشته ، معمول بود که شعبده باز ها در سر چهارراه ها ، معرکه مي گرفتند يعني هنرها و شعبده بازي هاي خود را به تماشاچيان نشان مي دادند و از آنان ، مبلغي ÷و دريافت مي کردند . به اين ترتيب که شعبده باز در وسط چهارراه سفره اي پهن مي کرد و با کمک دستيارش ، مشغول شعر خواني و سوال و جواب مي شد . اطراف اين سفره تا مسافت يکي دو متر ، کاملا باز بود و جزو حريم معرکه گير محسوب مي شد که هنگام انجام برنامه ، در آن رفت و آمد مي کرد .&lt;BR&gt;خارج از اين محوطه ، تماشاچيان ، دايره وار مي ايستادند و هنر نمايي معرکه گير را تماشا مي کردند . چنان چه بر تعداد تماشاچيان افزوده مي شد ، معرکه گير ، صف هاي اول و دوم و سوم را مجبور مي کرد بنشينند تا بقيهي تماشاچيان که ديرتر رسيده و در عقب جمعيت ايستاده بودند ، بتوانند بساط معرکه گيري را ببينند و از شيرين کاري هاي معرکه گير استفاده کنند .&lt;BR&gt;گاهي اوقات اتفاق مي افتاد يکي از تماشاچيان که در صف جلو نشته بود ، با اطرافيان اختلاف پيدا مي کرد و يا رفتاري از او سر مي زد که موجب حواس پرتي معرکه گير و برهم خوردن نظم مي شد . در اين مواقع ، يکي از تماشاچيان براي برطرف کردن مشکل ، کلاه آن شخص مزاحم را که در صف اول نشسته بود ، بر مي داشت و به خارج از دايره يعني پس معرکه ÷رتاب مي کرد .&lt;BR&gt;پيداست شخص زاحم که کلاهش پس معرکه افتاده بود ، براي بدست آوردن کلاهش ، به ناچار از معرکه خارج مي شد و ديگران جايش را مي گرفتند و ديگر نمي توانست به صف اول باز گردد .&lt;BR&gt;از همين دوران بود که « کلاهش پس معرکه است » به صورت ضرب المثل در آمد و در موارد مشابه و هنگامي که شخص در اموري که افراد زيادي شرکت دارند ، با وجود تلاش و فعاليت خستگي ناپذير ، به مقصود نمي رسد ، به کار مي رود .</description>
<pubDate>Fri, 24 Apr 2009 09:17:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=signel&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>signel</dc:creator>
<guid>http://signel.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اشكي براي هيروشيما</title>
<link>http://signel.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://signel.files.wordpress.com/2009/02/hiroshima.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در ميان كلكسيون اشياي هنري آقاي آلن دمتريوس ، مجسمه اي برنزي از نيم تنه دختركي ژاپني كه در ميان پايه هايي از سنگ محصور بود در اتاق نشيمن او به چشم مي خورد .&lt;BR&gt;در بعدازظهر ششم آگوست 1945 ، زماني كه فاجعه دلخراش بمب هيروشيما به وقوع پيوست ،  آقاي دمترپوس به طور اتفاقي نيم نگاهي به صورت مجسمه خود انداخت و با كمال تعجب شاهد حلقه هاي اشكي بود كه از چشمانش بر روي گونه هاي آن دخترك روان مي شد .&lt;BR&gt;اين واقعه چنان او را متعجب ساخت كه موضوع را با آقاي جيم لوئيز از خبرگزاري پيترزبورك در ميان گذاشت .&lt;BR&gt;در سال 1969 آقاي دمترپوس آن مجسمه را به دخترش آنابل سالون كه در ايالت كانتزبورگ پنسيلوا زندگي مي كرد هديه داد .&lt;BR&gt;يك روز هنگامي كه آنابل مشغول تميز كردن خانه خود بود ، متوجه شد رگه هايي سبز رنگ از چشمان مجسمه بر روي گونه هايش كشيده شده . او فورا مساله را با پدرش در ميان گذاشت و پدرش پس از تحقيقاتي چند به اين نتيجه رسيد كه اين خطوط بر اثر يك واكنش شيميايي با اشك ها ايجاد شده است .&lt;BR&gt;پس از اين ماجرا دختر آقاي دمترپوس مجسمه را به پدر بازگردانيد و او نيز آ ن را جهت اخطاري بر عليه جنگ به سازمان ملل بخشيد .&lt;BR&gt;گفته مي شود همزمان با بمباران هيروشيما اين مجسمه برنزي كه قدمت آن به بيش از صد سال مي رسد به طور ناگهاني گريست .&lt;BR&gt;پيش از آن آقاي دمترپوس هرگز نشانه اي غير طبيعي در آن نيم تنه برنزي نديده بود .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Apr 2009 15:56:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=signel&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>signel</dc:creator>
<guid>http://signel.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساخت آيکون برای ايميلتان !</title>
<link>http://signel.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>خب امروز مي خوام &lt;a href=&quot;http://services.nexodyne.com/email/index.php&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;سايتي &lt;/a&gt;رو معرفي کنم که از طريق اون مي تونيد يک آيکون براي خودتون بسازيد که نمونه اون به شکل زيره :&lt;br /&gt;&lt;div align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://signel.persiangig.com/image/email.png&quot; /&gt;&lt;/div&gt;لازم به ذکر است که اين سايت قابليت ساخت آيکون براي 25 سرويس دهنده Email رو داره و اين عکس ها را با پسوند PNG ذخيره مي کند. کار کردن با اين سايت هم خيلي آسونه و کافيه آدرس ميل و آدرس سرويس دهنده ميلتون رو بزنيد و Generate رو بزنيد و بعد هم اونو Save کنيد .
</description>
<pubDate>Thu, 16 Apr 2009 09:47:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=signel&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>signel</dc:creator>
<guid>http://signel.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جملاتي كوتاه و عميق !</title>
<link>http://signel.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>
&lt;div align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://signel.files.wordpress.com/2009/02/j-amigh.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;در شاد ترين لحظات زندگي ، از دردها و غم ها نيز سپاسگذار باشيم .&lt;br /&gt;زنگار غم ، بر آيينه ي هر دلي نمي شيند ، او هر قدر خود را خوب خوب مي داند .&lt;br /&gt;قبل از مواخذه ي شيطان ، خود را مواخذه كنيم .&lt;br /&gt;هنر انسان بودن و انسان ماندن ، يك هنر منحصر به فرد است .&lt;br /&gt;ريشه ي عشق هاي بي انديشه ، تنها و تنها در سرزمين ذهن ها نادان بارور مي شود .&lt;br /&gt;برخي از مشكلات روزگار ، روح را والاتر و قوي تر مي كند .&lt;br /&gt;نيكي همه چيز را مغلوب مي كند و خودش هرگز مغلوب نمي شود .&lt;br /&gt;لذتي كه درد ، در اصرار به ادامه ي زندگي دارد شادي ندارد !&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Apr 2009 14:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=signel&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>signel</dc:creator>
<guid>http://signel.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدايا !</title>
<link>http://signel.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>
&lt;div align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://signel.files.wordpress.com/2009/02/derakht.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;خدايا !&lt;br /&gt;به درخت آموختي چهار فصل را ببينند و در باد و طوفان و باران ، خود را به تو بسپارند . به من نيز بياموز چهار فصل زندگي ام را ببينم و خودم را در نداشتن ها و داشتن ها در غم و شادي ها در از دست دادن ها و به دست آوردن ها در بودن ها و نبودن ها به تو بسپارم .&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Apr 2009 11:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=signel&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>signel</dc:creator>
<guid>http://signel.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
